حمد الله مستوفى قزوينى

145

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

فرستادن رسول حمزه را به جنگ ابو جهل نبى بعد از آن عزم پيكار كرد * به فرمان حقّ جنگ كفّار ز مكّى بُدى آن زمان جنگجوى * درآورد از ايشان همى خون به جوى نخستين روان كرد حمزهء چو شير * همان سى سوار از مهاجر دلير به سال نخستين به ماهِ صيام * برفت و سپه برد بر راهِ شام 3045 كه قوم قريش اندر آن روزگار * برآن راه كردى به مكّه گذار به دو داد سيّد لواى سفيد * روان گشت حمزه روان پُراميد در آن كاروان بود ابو جهل مِه * چو سيصد سپاهى ورا بود كِه چو حمزه بيامد به ديهى رسيد * رئيسى از آن ديه پيشش دويد كه بُد دوست با حمزه آن پيشوا * چنين گفت با مرد رزم‌آزما 3050 كه : « آن كاروان رفت از ايدر به راه * تو اندر عقب از چه رانى سپاه ؟ كه در جنگِ ايشان نباشى بسند * مبادا كه آيد به رويت گزند چو اسلام را اين نخستين غزاست « 1 » * اگر بشكنندت ز دانش خطاست مرا آن به آيد كه فرمان‌برى * بپيچى سر از كارِ اين داورى » به گُفتارِ او حمزه زآن جايگاه * سبك بازگرديد و آمد ز راه 3055 به پيش نبى آمد از طَرْفِ دشت * بگفتش كه آن كاروان درگذشت چو بو جهل در شهر مكّه رسيد * بگفت آنچه زآن كار ديد و شنيد نشستند باهم در اين كافران * همى هريكى راى زد اندر آن كه : « چون او دَرِ جنگ و كين برگشود * نخواهد ازين پس ز كوشش غنود به ما برشود كارش از جنگ تنگ * نشايد در اين كار كردن درنگ 3060 از آن پيش كو دست شويد به خون * به پيكارِ او رفت بايد كنون نماندن كه گردد قوى كار او * روا نيست سستى به پيكارِ او » به مكّه شدند جملگى كافران * به جنگ نبى آن زمان ياوران دو صد مرد جنگى گزيدند زود * مهين عِكْرَمَه پورِ بو جهل بود

--> ( 1 ) ( ب 3052 ) . در اصل : عزاست .